
دلم کمی هوای لطیف میخواهدفقط کمی ...کمی عطر زعفران ،کمی رزق حضرتی ،چند رج تسبیح شاه مقصود ،و چند دانه فیروزه شیخ شوشتری ...دلم ... حرم میخواهدxa0فقط کمی ...یک کُنج میخواهد از نوع ایوان مقصوره برای گفتگوهای خصوصی ...راستش ، دلم عشق میخواهد ...xa0اصلاً دلم یک امام میخواهد ...xa0همه را انکار میکنم ، دلم تو را میخواهد ...یا ضامن آهوxa0امام من ...امام من ...ضامنم شو ...امشب از تو حاجتی میخواهم .حاجتم ده .دستان...
ادامه مطلب
دلم کمی هوای لطیف میخواهدفقط کمی ...کمی عطر زعفران ،کمی رزق حضرتی ،چند رج تسبیح شاه مقصود ،و چند دانه فیروزه شیخ شوشتری ...دلم ... حرم میخواهدxa0فقط کمی ...یک کُنج میخواهد از نوع ایوان مقصوره برای گفتگوهای خصوصی ...راستش ، دلم عشق میخواهد ...xa0اصلاً دلم یک امام میخواهد ...xa0همه را انکار میکنم ، دلم تو ر...
ادامه مطلب
شر منده ام که مرا ایمان بخشیدی و در کهف اطمینان بخش وحی و من اینهمه لطف راxa0 فراموش کردم . بر من منت گذاشتی و ریزه خوار خوان سراسر هدایت و مهر رسولت کردی و من خویش راxa0 گم کردم. در قلبم جوانه ارادت اولیایت را رویاندی و من از آنان پیروی نکردم. ای آنکه بر منxa0 و همه اهل ایمان و رستگاری منت خویش را به کما...
ادامه مطلب
خدایا!xa0به حرمت خون ریخته شده حضرتxa0سید الشهداءxa0علیه السلام از باقیمانده غیبت حضرتxa0مهدیxa0(عج) صرف نظر بفرما.آمین یا رب العالمین...
ادامه مطلب
باران لحظه های پر از خشکـسالـیَم! xa0 احساس آبی غزلِ احتمالـیَم! xa0 در این خانه ی کوچک و چند متری م ، دلخوشم xa0 با رنگ آسمانی ِ گلهای قالـیَم xa0 تا کی صدای آمدنت طول می کشد؟ xa0 پیغمبر قبیله! امام اهالـیَم! xa0 وقتی غروب می شود و گریه می کنی xa0 آیا نمی شود به نگاهت بـمالـیَم xa0 دنبال ارتفاع ِ خودم آمدم، اگر xa0 اطراف گیوه های تو در این حوالـیَم xa0 ای رمز جدول همه ی "جمعه نامه ها " xa0 تنها جواب آینه های سوالیم! xa0 یک روز هم اذان ترا پخش می کنند xa0 از پشت بام حنجره های بلالـیَم xa0 تو لهج...
ادامه مطلب
مادرخوبم :در دلم آرزوی آمدنت میمیرد .رفته ای اینکxa0اما آیا باز بر میگردی ؟چه تمنای محالی گریه ام میگیرد . باشما xa0خواهم گفت بر من چه گذشته ست xa0نور دیدگانم ؛که دگر فرصت دیدار شما نیست مرا ؛نوبت من چو رسید ؛رخصت یک دم دیگر چو نبود ؛مهربانی آمد ، دفتر بودن در بین شما را آورد.نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم.من به اومی گفتم کارهایی دارم ناتمامند هنوز.او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر؛و به لبخندی گفت: وقت تمام است ، ورق ها بالا.هر چه درکاغذ این عمر xa0نوشتی تو ، xa0بس است؛وقت تمام است عزیز ...
ادامه مطلب