
منتظر القائم - ای بیخبر رفته از سفر بییخبر بیا ... ای بیخبر رفته از سفر بییخبر بیا ... ای رفته بی خبر به سفر، از سفر بیاخواهی کسی خبر نشود، بی خبر بیاای آفتاب سایه مگیر از سرم ببیندامن پر از ستاره بود چون قمر بیاچشمم چنان دو پنجره?انتظار شدتا باز مانده پنجره هایم ز در بیااز بس که سنگ رو...
ادامه مطلب
با همسفرپر پیچ وخم زندگی در این راه طولانی زندگی که ما بی خبریم از سکونش و چون باد میگذرد،بگذاریم خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بمانند،مخواهیم که یکی شویم، مطلقا یکی. مخواهیم که هر چه همسفر دوست دارد، ما همان را،به همان شدت، دوست داشته باشیم. و هر چه ما دوست داریم، به همان گونه،مورد دوست داشتن همسفر زندگی نیز باشد. مخواهیم که هر دو، یک آواز را بپسندیم.یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را،یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.مخواهیم که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی،و رویاهامان یکی.هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بود...
ادامه مطلب
چشم مرا پیاله ی خون جگر کنیدهر وقت تر نبود به اجبار تر کنیدمن کمتر از گدای شب جمعه نیستمخانه به خانه دست مرا در به در کنیدبدکاره ها به نیمه نگاهی عوض شدندما را فُضیل فرض کنید و نظر کنیداین تحبس الدّعا شدن از مرگ بدتر استفکری برای این نفس بی اثر کنیدباید برای سوختنم چاره ای کنماین روزه روزه نیست برایم سپر کنیدالعفو گفتنم که به جایی نمی رسدذکر علی علیّ مرا بیشتر کنیددر می زنیم و هیچ کسی وا نمی کندپس زودتر امام حسین را خبر کنید...
ادامه مطلب