صدای لرزانش را که می شنوم، موهای سپید و کمر خمیده اش را که می بینم، با کوله باری از تجارب که به همراه دارد، زمانی را تصور می کنم که چنین وضعیتی نیز در انتظار من است. صدایی از درون وجودم نهیب می زند و مرا به یاری و دستگیری از سالمندان و پیران فرامی خواند. با خلوص قلب و نیّت پاک به یاری اش می شتابم و خود را در مقابل اندوخته های گران بهایشْ کوچک و حقیر می یابم. در برابرش زانوی ادب می زنم تا از وجود پربرکتش بهره ای گیرم و در مسیر پر فراز و نشیب زندگی، از تجارب گران مایه او استفاده کنم تا به درون پرت گاه های تاریک نلغزم. منتظر القائم ...