کاش آن شب را نمی آمد سحر
کاش گم در راه پیک بد خبر
ای عجب کان شب سحر اما به ما
تیره روزی آمد و شام دگر
دیده پر خون از غم هجران و او
با لب خندان چه آسان بر سفر
ای دریغ از مهربانی های او
دست پر مهر آن کلام پرشکر
غصه ها پنهان به دل بودش ولی
شاد و خرم چهره اش بر رهگذر
گنج ارزان زان ما بود ای دریغ
گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر
تامادرم رفت آن زمان از پیش رو
بی نشان را خاک تیره شد به سر
منتظر القائم ...ما را در سایت منتظر القائم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 60