در حریم پاک سنگر نور پاشیدی دلاور بر هجوم زخم ها، مردانه خندیدی دلاور با لبانی خشک و دستی پینه بسته پر صلابت برق آتش بر سر هر خصم باریدی دلاور از تبار کیستی؟ چون قله ی آتشفشانی ذات ققنوسی که در آتش خرامیدی دلاور بر سر و رویت نشسته خاک غربت خاک تربت مگر در سنگرت احرام پوشیدی دلاور کعبه ات را در کدامین آسمان دیدی که هر دم در طوافش، غرق خون، مستانه چرخیدی دلاور؟ ای غروب سرخ تو رنگین کمان باد و باران پنچه در گردونه ی دوار، پیچیدی دلاور لحظه ی پرواز را آموختی ققنوس آتش؟ کاین چنین در قامت محراب رقصیدی دلاور از تو مانده استخوانی، چفیه ای، سربند سرخی تو در این منظومه ی خونین، چو خورشیدی دلاور سبز بودی، سبز ماندی، تا ابد سرسبز مانی بر بلندای بهاران، برگ جاویدی دلاور منتظر القائم ...