
آسمان غمگین است و دلم قدر غزل تنگxa0شده !گله دارم من از این گنبد دوار بلندxa0که چرا روز بهار آسمان درهم برهم شده استxa0و عجب بغض عجیبی کرده ،گریه کن ،با من دل تنگ بگو درد دلتxa0من به هر غمزده ای میگویم ؛آسمان...
ادامه مطلب
نیمه شب چشم بر چشمان غروب کرده ات دوختم ویک رویای برباد رفته طلوع کرد.با رنگxa0 سرد حسرتxa0 جای خالی ات را بر ذره ذره کالبد ثانیه های بی جانم نقاشی کردم .نیمه شبم ...مهمان دلضربه های نبودنت و ندیدنت شد.xa0 چندین بارنامت را با سکوت ِ عمیق لبهایم فریاد کردم. بابا... بابا ... بابا ...! کاش در غریبیxa0 این روزها ..ریسمانxa0 آسمان را نمی گرفتی چه وسعتی دارد این فاصله هایxa0 کبود !چه سرابxa0 شوریده ای نهفته در هر لحظه از عبور !xa0چه بی تعبیر حسرتxa0 نگاهم در امتداد جاده ی انتظار می دود بی آنکه نشانی ا...
ادامه مطلب
منتظر القائم - دلتنگی های من برای پدر .... دلتنگی های من برای پدر .... بــاز دلتنــــــــــــگ و بی قــــــــــــرارمxa0 .و بــاز دلـــم به وسعــــــــــــــــــــتxa0سیــــاهی جاده ی احســاس گرفـــــتxa0با چشمــانی بارونــــــــــــ...
ادامه مطلب
نیمه شب چشم بر چشمان غروب کرده ات دوختم ویک رویای برباد رفته طلوع کرد.با رنگxa0 سرد حسرتxa0 جای خالی ات را بر ذره ذره کالبد ثانیه های بی جانم نقاشی کردم .نیمه شبم ...مهمان دلضربه های نبودنت و ندیدنت شد.xa0چندین بارنامت را با سکوت ِ عمیق لبهایم فریاد کردم. ...
ادامه مطلب
دلم گرفته....لحظه اوج دلتنگیم ،در خیالم غرق غرق و چشمانم نمناک و نمناک xa0.صدای زنگ تلفن خیالم را به هم میزند عزیزی از حرم امام رضا(ع) زنگ مي زند ...میگویدآمدم پابوس امام رضا قسمت تو شود گریه ام تبدیل به هق هق میشود xa0با مهر میگوید xa0هر چه میخواهد دل تنگت به اقا بگو سبک میشوی .بگو .....هاج واج میشوم . گ...
ادامه مطلب
جسارت میخواهد!!!نزدیک شدن به افکار دختری که روزها....مردانه با زندگی میجنگد...اماشب ها...xa0 بالشتش از هق هق های دخترانه اش خیس است!!از بیرون همه چیز روبراه است xa0اما هرنفسxa0درد است که میکشی! معنی حسرت رو توی هیچ کاغذی نمیشه نوشت...روی هیچ صفحه ی سفیدی نمیشه تایپ کرد...با هیچ زبونی نمیشه توضیح داد.... حسرت خلاصه میشه تو همین فاصله ی من و توxa0پدر....خوابم نمی بردبغض روی ثانیه هایم راه می رود دوباره تو را کم آورده ام تو راو عطر صبوری هایت راکودکانه در آغوشم بگیربه یادروزهای دوران طفولیت که بهان...
ادامه مطلب
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ...اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست...
ادامه مطلب