پدر و مادرم...
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 6:55
ازآنجا که اصل وجود هر انسانی از پدر و مادر است ، می توان گفت درمیان پیوندهای خویشاوندی ، هیچ کس به اندازه پدر و مادر به انسان نزدیک نیست . همچنانکه هیچ کس به اندازه آنها ، با انسان مهربان نیست . پدر و مادر بعد از خداوند ، حق حیات بر گردن فرزند دارند . این دو موجود مهربان ، فرزند یا فرزندان خود را از...
نهیب دل...
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 6:55
صدای لرزانش را که می شنوم، موهای سپید و کمر خمیده اش را که می بینم، با کوله باری از تجارب که به همراه دارد، زمانی را تصور می کنم که چنین وضعیتی نیز در انتظار من است. صدایی از درون وجودم نهیب می زند و مرا به یاری و دستگیری از سالمندان و پیران فرامی خواند. با خلوص قلب و نیّت پاک به یاری اش می شتابم و ...
گنجینه مهر ...
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 6:55
موهای سفیدشان را که می بینی، دلت از غم پر می شود. می دانی که زمان خواهد گذشت و تو نیز روزی، سفیدی موها را تجربه می کنی و دست هایت چروک و سوی چشمانت به ضعف می گراید. پشت تو نیز روزی خمیده می شود. دست هایت می لرزد و زیبایی چشم گیرت زیر موج چروک های صورتت جمع می شود. تو هم روزی مادربزرگ و پدربزرگ می شو...
موی سپید تو ....
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 6:55
موی سپید تو، کتاب پربهای تجربه هاست و سینه ات مالامال از آلام زندگی. تو از غصّه ها، قصّه های بسیار شنیده ای. تو گنج رنج های روزگاری و تقویم نانوشته عبرت ها. گفته های تو روشنی بخش راه زیستنمان و چشمان کم سوی تو، ستاره های شبستانِ زندگی ماست. دست های پینه بسته ات جغرافیای دردهای زمین است و چین های پیش...
پاییز هم آمد آقا جان ...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:43
ای امام زیبایی ها! سلام. پائیز هم آمد، می بینی؟ گویی او هم منتظر است. ابرهایش را بنگر، برای دوری از تو اشک می ریزند. برگ ریزان برای توست؛ xa0او هر سال به امید آمدنت زمین را فرش می کند. چشم برگ ها به آسمان خیره مانده، بلکه منت نهی و بر سرشان قدم گذاری. xa0درخت هم عریان می شود تا وقتی تو می رسی، لباس ...
اکنون در کدام دیاری ...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:43
خدایا چگونه باشم در این انتظارxa0چگونه تحمل کنم این ندیدن راچگونه باشم در حالی که میدانم او دمی از ما غافل نیست؟او اکنون کجاست؟در اینجا؟در ایران؟در عراق؟یا در عربستان؟ ...........خدایا دلم گرفت ازاینهمه بهانه گرفتندوست دارم ماه باشم تا از آن بالا ببینمت که کجایی.....و می خواهم از خداxa0الا که راز خد...
نگران نباش ...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:42
جملۀxa0« نگران نباش ، درستاش میکنیم . »xa0، از مقدسترین عباراتِ دنیاست .xa0 فکر میکنم کسانی که روزی این جمله را از کسی میشنوند ، جزءxa0آدمهای خوششانسxa0دنیا به حساب میآیند . « نگران نباش ، درستاش میکنیم . »
بی اعتنا...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:42
به کسانی که پشت سرتان حرف xa0 میزنند بی اعتنا باشید، آنها به همانجا تعلق دارند دقیقا " پشت سرتان
انرژی مثبت...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:48
افرادی که انرژی مثبت دارند اغلب مهربونن و با عاطفه هستندبه زمین و زمان مهربونی میکنند..غصه دارند اما آن را قصه نمیکنند تا خلق مردم را تنگ نکنند..شاید از نامردی ها دلتنگ شوند..اما لبخند میزنند و خود را حفظ میکنند..و نامردی ها رو به خدا میسپارند..این افراد اغلب افرادی خوش سیما ..و خوش اخلاق اند و دنبا...
ابر هی در صورت مهتاب...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:48
xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 ابرهی در صورت xa0مهتاب بازی می کند باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند xa0لب ز چوب بی حیای خیزران پاره شده مثل آن ماهی که با قلّاب بازی می کند xa0گفته ام با بچه ها بابای من می آید و دامن من را پراز اسباب بازی می کند xa0آسمان دیده که هرشب تا دم صبحی رباب ...
لطف حسین...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:48
لطف حسین مارا تنها نمی گذاردگر خلق وا گذارد او وا نمی گذارد او کشتی نجات و کشتی شکسته مائیممولا به کام غرقاب مارا نمی گذارد هل من معین اورا باید جواب دادنشیعه امام خود را تنها نمی گذارد زهرا به دوستانش قول بهشت داده استبرروی گفته خویش او پا نمی گذارد ما و فسرده حالی مولا نمی پسنددمسکین و دست خالی مو...
سینه زن حسین
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:48
خواب میدیدم شب مرگ من استفصل پاییز گل و برگ من استغسل کردند و کفن پوشاندنمدر میان قبر خود خواباندنمزیر تل خاک ناپیدا شدمهمرهان رفتند و من تنها شدماز نهیب ترس،اعضایم گرفتلرزه از وحشت سراپایم گرفتبعد چندی باز شد چشم تنمدو ملک بودند بالای سرمآن یکی با قهر سرکش آمدهاین یکی با گرز آتش آمدهاین یکی میگفت ا...
ریشه عاشورا...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:48
ریشه «عاشورا» کلمه عشر بمعنی «ده» است، عاشورا دهم محرم و روز شهادت حضرت ابی عبداللّه الحسین (ع) میxadباشد. عبداللّه بن فضیل هاشمی گوید: به امام صادق (ع) عرض کردم: به چه جهت روز عاشوراء روز مصیبت و غم و اندوه و گریه شد در صورتی که روز وفات پیغمبر (ص) و فاطمه (ع) و شهادت امیر المؤمنین (ع) و شهادت امام...
با افتخار بگوییم یا حسین...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:47
بیایید در ماه محرم اگر زنجیرمیزنیمxa0 ، قبل از آن زنجیر غفلت از پای خود باز کرده باشیمxa0xa0...xa0اگر که سینه میزنیم ، قبل از آن سینه دردمندی را از غم و آه پاک کرده باشیمxa0...xa0خوب است اگر اشکی میریزیم، اما قبل از آن اشک از چهره ی مظلومی پاک کرده باشیمxa0xa0...آن وقت می توانیم با افتخار بگوییم :xa...
حسین دل...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:47
عاشورا هر روز در کربلای دلمان اتفاق می افتد کوشش کنیم حسین دل، به دست یزید نفس، تشنه لب شهید نشود ... xa0
خاطرات کودکی...
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:35
من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی این که روباهی چگونه، می فریبد زاغکی قصه ی افتادن دندان شیری از هُمالاک پشت و تکه چوب و فکرهای اُردکی قصه ی گاو حسن، دارا و سارا و امین روز بارانی، کتاب خیس کُبری طِفلکی تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاقبر سر کبریت و سکه، یا که درب تَشتکی چای والفجر و، سماور نفتی ک...
پرواز تا خدا ...
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 10:28
دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق راxa0وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.xa0دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.و پرواز را ی...
قصه ای که باد با خود برد...
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 10:28
دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشم ها ميگذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت . و گاهي فرياد ميزد و مي گفت :من هستم ،من اينجا هستم ، تماشايم کنيد. اما...
روایتی از اعمال انسان ...
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 10:28
مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کردفرشته لبخند زد ...
من خدا هستم و همیشه هستم ..
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 10:28
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله...