
پیاده میشم اینجا ...همین بغل لطفا در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «پیاده میشم اینجا ...همین بغل لطفا» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. ...
ادامه مطلب
برای شادی روحم ..کمی غزل ،لطفادلم پر از درد و غم است ..راه حل، لطفاهمیشه کام مرا تلخ میکند دنیا ..به قدر تلخی دنیاتان ..عسل ،لطفامرا به حال خودم ول کنید آآآدم ها...فقط برای یک دم ...گریه لااقل ،لطف...
ادامه مطلب
می دونی چطور می شه با امام زمان دوست شد؟ نمي دوني خب اشكالي نداره متن زير رو بخون تا بدوني راحتترين راه اينه كه به امام مهربانمون سلام بديم. همين يك كلمه. حتما ميدونيد كه سلام كردن م...
ادامه مطلب
شک کردهام...؟ به آمدنش شک نمیکنم! یا اینکه به نیامدنش شک نمیکنم؟ این یوسف من است که در باد میوزد هرگز به عطر پیرهنش شک نمیکنم یک صبح با نسیم میآید به دیدنم به عطر یاس و نسترنش شک نمیکنم خورشید گفته است که یک صبح میرسد هرگز به صحّت سخنانش شک نمیکنم بی او پرندهای که به فردای کوچ رفت آوارگی شده وطنش (شک نمیکنم) این چشم انتظاری هر روز غرق اشک یعنی به صبح آمدنش شک نمیکنم شک کردهام که پشت در خانهام کسیست اما به طرز در زدنش شک نمیکنم ...
ادامه مطلب
بهاخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیستکنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیستهمیشـه دوستت دارم ـ بــــــه جـــــان مــادرم ـ امــاتو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیستبه لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرمغــــزل را با عسل می آورم ،هرچند لازم نیستمرا دیوانــــه کردی و هنــــــ...
ادامه مطلب
منتظر القائم - ای بیخبر رفته از سفر بییخبر بیا ... ای بیخبر رفته از سفر بییخبر بیا ... ای رفته بی خبر به سفر، از سفر بیاخواهی کسی خبر نشود، بی خبر بیاای آفتاب سایه مگیر از سرم ببیندامن پر از ستاره بود چون قمر بیاچشمم چنان دو پنجره?انتظار شدتا باز مانده پنجره هایم ز در بیااز بس که سنگ رو...
ادامه مطلب
با همسفرپر پیچ وخم زندگی در این راه طولانی زندگی که ما بی خبریم از سکونش و چون باد میگذرد،بگذاریم خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بمانند،مخواهیم که یکی شویم، مطلقا یکی. مخواهیم که هر چه همسفر دوست دارد، ما همان را،به همان شدت، دوست داشته باشیم. و هر چه ما دوست داریم، به همان گونه،مورد دوست داشتن همسفر زندگی نیز باشد. مخواهیم که هر دو، یک آواز را بپسندیم.یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را،یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.مخواهیم که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی،و رویاهامان یکی.هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بود...
ادامه مطلب
تو از تبار بهاری چگونه بی تو بمانم شمیم عاطفه داری چگونه بی تو بمانم تو از سلاله نوری، تو آفتاب حضوری به رخش صبح سواری چگونه بی تو بمانم تویی که باده نابی و گرنه بی تو چه سخت است تمام عمر خماری، چگونه بی تو بمانم ببار ابر بهاری هنوز شهره شهر است کرامتی که تو داری چگونه بی تو بمانم بیا به خانه دلu200fها که در فراق تو دل را نمانده است قراری چگونه بی تو بمانم...
ادامه مطلب
دیرگاهیست گلو بغض مکرر دارد / چند روزیست قلم حالت نشتر دارد کوفیان داعیه ی مسجد و منبر دارند / عمر سعد زمان٬ وسوسه ی زر دارد یادمان هست٬ اجداد شما٬کرب بلا… / شیعه از تیغ شما داغ به پیکر دارد بی سبب نیست که از شام٬ عراق آمده اید / حضرت عمه ی سادات٬ برادر دارد و شما کمتر از آنید٬ حسین تیغ کشد / کمتر از آنکه علمدار علم بردارد ما جوانان بنی فاطمی اربابیم / بی حیا!عمه ی ما مالک اشتر دارد ایل ما ایل عجم هاست که یک کودک ما / جگری با جگر شیر برابر دارد اینکه ما دست به شمشیر و زره ایستادیم / سبب این است که این طایفه رهبر دارد نه عراق است و نه سوریه خیالت راحت / کشور ضامن ...
ادامه مطلب
من كه دائم پاي خود دل را به دريا مي زنم پيش تو پايش بيفتد قيد خود را مي زنم كعبه اي در سينه ام دارم كه زايشگاه توست از شكاف كعبه گاهي پرده بالا مي زنم اين غبار روي لبهام از فراق بوسه نيست در خيالم بوسه بر پاي تو مولا مي زنم از در مسجد به جرم كفر هم بيرون شوم در ركوعت مي رسم خود را گدا جا مي زنم اينكه روزي با تو مي سنجند اعمال مرا سخت مي ترساندم لبخند اما ميزنم من زني را مي شناسم در قيامت… بگذريم حرفهايي هست كه روز مبادا مي زنم ...
ادامه مطلب
کاش آن شب را نمی آمد سحر کاش گم در راه پیک بد خبر ای عجب کان شب سحر اما به ما تیره روزی آمد و شام دگر دیده پر خون از غم هجران و او با لب خندان چه آسان بر سفر ای دریغ از مهربانی های او دست پر مهر آن کلام پرشکر غصه ها پنهان به دل بودش ولی شاد و خرم چهره اش بر رهگذر گنج ارزان زان ما بود ای دریغ گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر تامادرم رفت آن زمان از پیش رو بی نشان را خاک تیره شد به سر ...
ادامه مطلب
24شهریور ماه 1395 عزیزی از بین ماه رفت ....
ادامه مطلب
مادرمیاسها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت میگیرندشبنم گل واژه اشکهای توستای شقایق دشتستان صبوریای هم آغوش پروانههاای صفای گل سرخای نرگس عشقتو از همه گلها زیباتر و از همه آنها خوشبوتریدر سومین روز یاد تو عطر همه گلهای شکفته را نثار وجودت میکنیم...
ادامه مطلب
منتظر مانده ام از راهتو برمی گردی ازهمان جاده ی دلخواهتو برمی گردی ای مسافرکه همه چشم به راهت دارند در شب خاطره چون ماهتو برمی گردی دوستت دارم و می دانم که اهل دلی گرگ و ميشان سحرگاهتو برمی گردی ندبه خوان شب آدينه ی موعود، دلم شده سرشار غم و آهتو برمی گردی کرده ام قالی دل نذر که تارش عشقست خوب دانم که به ناگاهتو برمی گردی...
ادامه مطلب
عشق یک سینه ی پر از آه و یک دل بی قرار میخواهد خواب راحت برای عاشق نیست عاشقی حال زار میخواهد دیدن یارگرچه شیرین است نیست عاشق کسی که خودبین است حرف عشاق واقعی این است هرچه میل نگار میخواهد مدتی هست یادمان رفته پسری مانده از تبار علی او که مثل حسن برای قیام بی سپاه است و یار میخواهد یار هرکس به غیر او بودیم دل به هرکس به غیر او دادیم چه کسی را عزیز تر از او دل از این روزگار می خواهد؟ چند روزی به سمت آقاییم چندماهی به سمت دنیاییم بی تفاوت به اینکه جاده وصل قدمی استوار می خواهد خوش به حال مدافعان حرم عشق را در عمل نشان دادند تا بفهمیم یوسف زهرا عاشقی جان نثا...
ادامه مطلب
غروب عید قربان تقدیر مرا برای دیدن عزیزی راهی بیمارستان کرد.بخش دیالیز ! راهروهاي طويل و اتاق هايي که در موازات هم قرار گرفته اند، يک به يک از نظرم گذشت . بیمارستان ! اگر سقف را نگاه کني لامپ هاي مهتابي را مي بيني که در يک راستا قرار گرفته و نورافشاني مي کنند اما حضور دلگير مهتابي ها، خفقان سقف را توجيه نمي کند. اينجا بيمارستان است !!بیمارستان !. در هر اتاق تعدادي بيمار با لباس آبي روي تخت دراز کشيده اند، چه غروب دلگيري دارد اينجا.پنجره هايي که رو به يک ديوار ديگر باز مي شود آبي آسمان را از نگاه بيماران دزديده اند. اينجا انتظار، لحظه به لحظه معنا پيدا مي ک...
ادامه مطلب
عرفه، معرفت یار به دلدار بودعرفه، جلوه گه دیده بیدار بودعرفه، رازو نیاز است به پهنای وجودعرفه ، گریه عشق است به هنگام سجودعرفه، حرف من و توست که او میگویدعرفه ،شرط حضور است که او میگویدعرفه، سوز و گداز منِ بی سامان استعرفه ، باغ نیازم که دراین دامان استعرفه نور بود معرفت و شور بوددل بیدار بدان جلوه ای از طور بودعرفه وصف خداوند ز لبهای خود استعرفه ،عشق نگرغرق به دریای خود استزائرین عرفات و زمزمه ، ذکر دعادلربا تر ز همه ، نام حسین و کربلاکر بلا و قتلگاه ومشکِ خشک وعلقمههنوزم رسد به گوش ناله و آه فاطمه...
ادامه مطلب